خرید بک لینک
دیروز عصر مقابل کافی شاپی که در آن نشسته بودم خانم مسنی را دیدم که سوار ویلچر بود و زیر باران با سرعت کمی در حال حرکت بود. فکر کردم شاید به کمک احتیاج دارد خودم را به او رساندم و پرسیدم آیا به کمک احتیاج دارد؟ خندید و گفت ” ممنونم ولی از لمس باران حس خوبی به من دست میدهد عمداً آرامآرام حرکت میکنم.

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

درست ده سال پیش بود، بعد از مشاجره لفظی که با دوستم داشتم گیتار من را بدون اجازه فروخت! خیلی ناراحت بودم وقتی برای پس گرفتن گیتار مراجعه کردم فهمیدم که آن را به شخص دیگری فروخته است. بعد از پیدا کردن، آن شخص گیتار را به من پس داد و علاوه بر آن ساعتها باهم صحبت کردیم و آهنگ نواختیم. اکنون ۹ سال است که من و آن شخص باهم ازدواج کردهایم و خوشحالتر از قبلیم

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

گاهی بیمار میشوم، اما هنوز سرپا هستم. خیلی از شبها درست نمیخوابم اما همچنان برای تجربه یک روز جدید از خواب بیدار میشوم. کیف پولم پر نیست ولی شکمم چرا. همهچیزهایی که میخواستم را ندارم ولی هر چیزی که لازم است را دارم. خدا را شکر با وجود همه نواقصی که در زندگیم هست این زندگی را دوست دارم و سعی میکنم بهترش کنم

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

شب گذشته خیلی شیک و مرتب در رستورانی که قرار گذاشته بودیم منتظر دوستم بودم. ولی او نیامد. حس بی ارزش بودن به من دست داد و خیلی ناراحت شدم. وقتی داشتم رستوران را ترک میکردم دختر کوچکی از مادرش پرسید: “چی میشد من یک پرنسس بودم؟” جالب بود. لبخند زدم و کل مسیر تا خانه را پیاده روی کردم. فهمیدم تنهایی چیزی بود که من واقعاً به آن احتیاج داشتم.

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

دیروز در مراسم خاکسپاری یکی از همکارانم حضور داشتم. خیلی عجیب بود کسانی که گریه میکردند و مرتب میگفتند ما دوستش داشتیم. او مرد فوق العاده ای بود اما حتی یکبار در طول دوران حیاتش به او نگفتند دوستش دارند! فقط بعد از مرگ بود که عشق این کلمه قدرت مند را بی معطلی به زبان میآوردند

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

با پدرم در مورد زندگی و سختی و رنج صحبت میکردم، پدرم حرف خوبی زد: ” تجربه به من ثابت کرده است که بیشتر افراد تا در ناراحتی و رنج غرق نشوند واقعاً شاد نخواهند بود. معتقدم این به این خاطر است که تمام این سختیها به ما میآموزد که قدر داشتههایمان را بیشتر بدانیم؛ همین موضوع ما را منعطفتر میکند.”

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

در لحظهای که این داستان را روایت میکنم منتظرم تا سینههای مرا تخلیه کنند، اما به طرز عجیبی حس میکنم خیلی خوش شانسم! من یک زن ۶۹ سالهام که تا کنون بیماری خاصی نداشتم اما در همین مدت کوتاه که اینجا بودم نوجوانهای ۱۷ سالهای را میبینم که به انواع بیماریها مبتلا هستند و با صندلی چرخ دار و تخت جا به جا میشوند

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

هفته گذشته در جریان توری که آن را هدایت میکردم با مرد جوانی آشنا شدم که ویلچر نشین بود. انرژی مثبت خاصی داشت و همیشه لبخند میزد. بیشتر که باهم آشنا شدیم متوجه شدم که قبل از این که روی ویلچر بنشیند بسکتبالیست بوده است. او دیدگاه جالبی داشت. میگفت: ” من چیزی را از دست ندادهام، از بودن در این مکان و لحظه واقعاً خوشحالم و فرصتهای زیادی منتظر من هستند”

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 14:24

صفحه بندی